خرید بک لینک
"هذا من فضل ربی"
فکر کرده بودم، سر درِ خانه ام باید این را بنویسم،
حالا این وبلاگ و این نفسی که می آید و می رود و میگذارد اینجا باشم و بنویسم، همه از فضل خدایم است... باشد که در رضای او هم نوشته شود.
.
قصه اين آغازهاى با اسامى خداوند هم در اولين يادداشت آمده.

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

يا مَنْ لا يُقَلِّبُ الْقُلُوبَ إِلا هُو نشسته بودیم و با هم غصه میخوردیم. غصۀ دل های مردم زمانه و مملکتمان را که انقدر پر از کینه و تنفر شده.میگفتم: "فکرشو کن پیامبر ما وقتی اومدن، دل های مردم رو به هم نزدیک و نزدیک تر کردن، مردمِ جاهلیتی که پر از کینه و دشمنی بودن نسبت به هم، شدن برادر، شدن دوست

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

يا ناصِرَ الْأَوْلِيَاء یادم هست بعد از اتفاقات هشتاد و هشت، اعظم یک پست گذاشت که جدا نشویم و اینها. خیلی از ما وبلاگ نویس ها قبل و بعد انتخابات حرف هایی زده بودیم و بخشی از رویکردمان رو شده بود. یادم هست خاطره ای از سالهای دانشگاه و یک انتخابات دیگر و افتادن اختلاف بین دوستانش تعریف کرده بود و بعد

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

يَا مَنْ أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ اپیزود اولدو سه ساله بود*، ازش می پرسیدیم: متولد چه ماهی هستی؟ یه بادی به غبغب میانداخت و با همون لحن و ذوق کودکانه و یه افتخار خاصی میگفت: «متولد ماه بهــشتم...»* محمدمهدی؛ قل کوچیکتر اپیزود دومهنوز درست و حسابی به راه رفتن نیافتاده بود، یه روز صبح بلند شدی

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

یا مَنْ لَهُ الصِّفَاتُ الْعُلْیَا یک جای دعای روزهای سه شنبه هست که خیلی دوستش دارم. یعنی خیلی از اوقاتی که رسیده ام و این دعای کوتاهِ حدودِ یک صفحه ای را خوانده ام، به این بند سه جمله ای که رسیده ام، مکث کرده ام و آهسته مرورش کرده ام، شاید محض تأکید بیشتر، شاید چون لزوم ش را بهتر درک کرده ام و بی

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

يا أَحْسَنَ الْخالِقِين به خانه كه بیایی گل ها به استقبالت می آیند به خانه بیا زودتر! * عكس را در یکی از کوچه پس کوچه های منتهی به خانه گرفته بودم.* عنوان هم برگرفته از شعری از فاضل نظری* اسم اصلی گل Ladybanksrose هست که در ایران به "آبشار طلایی" شه

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

یا مُدَبِّرُ روز عیدفطر، بعد از نماز، راه افتادیم. چند ماشین شدیم و انداختیم توی جاده. خانواده ما و خانواده دو تا عمه کوچکترها. من و سه برادر کوچکتر با هم بُر میخوریم توی یک ماشین. دوست دارم با این سه تا بودن رو. بیشتر از بقیه حرفم رو میخونن و حواس شون به خواهر بزرگترشون هست، منم سعی میکنم دوست تر

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:42

صفحه بندی